بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان
هر آنچه که در جست و جوی آن هستید...
درباره وبلاگ


بزرگترین مرجع دانلود ایرانیان فقط برای کاربری آسانتر شما دوستان و کاربران عزیز ایجاد گردیده است

مدیر وبلاگ : MAHDI
نویسندگان
روزی روزگاری یه مادر بز و سه تا پچه اش با هم زندگی می کردن که در حوالی محل زندگی اونا یه گرگ زندگی میکرد که این گرگ یه گرگ شیاد و طمع کار بود که می خواست....
http://persianbook.net/Attach/SMMPBBooks/BookMan/57100/80b196f7658b7edef279f50e181bb10e.jpg

....این پچه بزها رو بخوره .
یه روز که مادر بز می خواست بره شهر تا خرید کنه به بچه هاش گفته بود که در رو واسه هیچکی باز نکنین تا من بیام فهمیدین بچه ها بعد بچه ها هم گفتن چشم بعد مادر بز رفت شهر و بچه هاشو خونه تنها گذاشت.
این آقا گر گه هم که منتظر یه همچین ر.زی بود فرصت غنیمت شمرد و رفت دم خونه ی اون بچه بزها و در زد و گفت بچه ها در باز کنین من همسایتونم ,شنگول گفت که مادر مون گفت که در رو واسه هیچکی جزخودش باز نکنیم ,گرگه با خودش گفت که با ید برم صدامو شبیه صدای مادرشون کنم تا فکر کنن که من مادرشونم ,خلاصه جونم واستون بگه که گرگه رفته یه پیاله نه دو پیاله بلکه  چهار پیاله آرد خورد تا صداش نازک شه بعد از این کار رفت دم در خونه ی بزها گفت سلام بچه ها در رو باز کنین که مادرتون  برگشت خونه ,این دفعه منگول اومد که در باز کنه شنگول گفت نه باز نکن شاید همون گرگه باشه ,شنگول گفت که اگه راست میگی دستاتو و شاخاتو  به ما نشون بده ,گرگه نشون داد و شنگول گفت دستای مادر ما که اینطور سفت و خشن وبد رنگ نیست بعد گفت  که پس تو مامان ما نیستی ,گرگ رفت ایندفعه خودشو شبیه مادر شون در بیاره ,رفت ناخوناشو اول اصلاح کرد و بعدش دستای خودشو با آرد سفید کرد و در آخر یه شاخه هم برای داشتن شاخ از درخت کند.
بعد دوباره رفت سراغ بچه ها که بچه ها دوباره همینو گفتن گرگ اول دستاشو نشون داد که بچه ها قبول کردن و دوم چون از بالای در جایی برای این نبود که شاخاشو ببینن گفتن که از سایه ی شاخا میفهمیم که مادر مونه ,که آقا گرگه وقتی که اون کاری رو که اونا خواستن انجام داد اونا هم چون سایه ی شاخه ها رو دیدن گول خوردن و در همین حین حبه ی(کوچیکترین بز) انگور سریع و به دونه ملاحظه گفت که اون مادره و رفت در رو باز کرد که یه هو همه شون دیدن که اون همون گرگه هست که اونا رو فریب داده در همین حین گرگ اول پرید شنگول رو غورت داد که منگول و حبه داشتن تو خونه فرار می کردن که بعد از گشتن بسیار منگولو پیدا کد و اونم مثل برادر بزرگترش غورت داد ,اما حبه که کوچیکتر از همه بود رفت تو ساعت قیم شد و گرگه هم که با غورت دادن 2 بچه بز شکمش باد کرد دیگه دنباله اون نرفت .
خلاصه تا اینکه مادر بز اومد  و دید که در خونش بازه نگران شد که نکنه اتفاقی افتاده باشه و سریع دوید تو خونه و بچه هاشو صدا کرد تا اینکه حبه از زیر ساعت در اومد و رفت پیش مامانش و مادر بز از حبه ی انگورش پرسید بقیه کجان ؟
حبه گفت اون گرگه پدرسوخته اومد و اونا رو خورد
مادر بز که اعصابش خورد شده بود گفته تو یه نخ و سوزن بیار که کار دارم,مادر بز رفت دنبال گرگه که دید زیر یه درخت دراز کشیده و خوابیده مادر بز آروم آروم رفت و با یه چاقوی تیز آروم شکه گرگه رو پاره کرد و اول بچه هاشو در آورد بعدش هم با چند تا سنگ شکمشو پر کرد  و دوخت .
گرگه هم که و قتی که بیدار شد تشنه اش شده بود به همین دلیل رفت سر چا تا آب بخوره ولی همین که سر شو کرد تو چاه مادر بز از پشت سریع به هش یه ضربه ی محکمی زد  و اون گرگ بد جنس افتاد تو چاه و با ائن سنگینی ای که او سنگ ها داشتن دیگه نتونست بیاد بیرون و همون جا مرد.

قصه ی ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید.

پند حاصل از این داستان: خیلی زود به هرچیز و  هرکس اعتماد نکنید .

 منبع: www.td2009.tk




نوع مطلب : داستان و شعر و حکمت آموزی، 
برچسب ها : داستان، شنگول و منگول و حبه ی انگور، پند، اندرز، داستان دوران کودکیه قدیمیها، حکمت،
لینک های مرتبط :





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic